Montag, 20. Juli 2009

ادامۀ دربارۀ من

ادامۀ دربارۀ من از پروفیل*:
این دوره با حمله نیروهای نظامی و شبه نظامیِ اسلامی به ارکان مدنی جامعه, ازجمله دانشگاهها, تسخیر آنها و تثبیت حکومت اسلامی به پایان رسید.
در بازگشایی مجدد دانشگاهها بنده هم بسانِ بسیاری از دانشجویانِ دگراندیشی که از زندان ومرگ جان سالم بدر بردند, در گلوی فیلتردار حاکمان جدید دانشگاهها گیر نموده, پس زده شدم.
مدت کوتاهی پس از آن ارتباط سازمانی ام نیز قطع شد و از آن زمان دیگر به گروه یا سازمانی نپیوستم. در ابتدا برای اینکه همۀ گروههای دیگراندیش تارومار شده بودند و بعد از آن و بخصوص در اروپا به این دلیل که گروهی را نیافتم که افکار و جهانبینی مرا صادقانه دنبال کند. با این وجود همواره انسانی سیاسی ماندم و هر از گاه نیز مطلبی تحلیلی-انتقادی مینوشتم که سرانجام همۀ آنها تلانبار شدن در گوشه ای بود.
در ده سال بعدی ای که در ایران ماندم, خرج زندگیم را از کارهای مختلف تأمین میکردم, از فروشندگی مواد غذایی و لباس و ارز گرفته تا برقکشی مجتمعی ساختمانی و بالاخره دردو سال آخر, حسابداری در یکی از طرحهای دولتی که ساخت و راه اندازی چند مجتمع بزرگ کشور را به عهده داشت. در آنجا از نزدیک مشاهده نمودم که افرادی تازه به قدرت رسیده و بی کفایت, چگونه دارایی مملکت را بر باد میدادند (با وجودی که دزدیها و رشوه گیریها و -دهی های اصلی پیش از رسیدن پولها به بخشی که من در آن کار میکردم, انجام شده بود و ما تنها داستانهایی در مورد آنها میشنیدیم.). این شرایطی بود که من به هیچ عنوان نه می خواستم و نه می توانستم در سکوت به آن تن دهم و شروع به انتقاد از بی کفایتیها و سرمایه های بربادرفته و برباد دهندگان آنها در حضور همکارانم -که در میانشان غیرحزب اللهیها کم نبودند- نمودم. ناتمام

* دلیل اینکه به بخش "دربارۀ من" فضایی بیش از آنچه برای یک وبلاگ معمول است, اختصاص داده ام اینست که اگرچه زندگی من نیز بمانند هر زندگی دیگر شخصی و یکتاست, در عین حال آیینه ای از سرنوشت نسل من است. نسلی که در شرایط تاریخی پر فراز و نشیبی در جامعۀ ایران شکل گرفت و آن را شکل داد. نسلی که دو جنبش بزرگ, دو دیکتاتوری, هر یک تحت سلطۀ یکی از نیروهای مسلط در تاریخ جامعۀ ایرانی یعنی سلطنت و روحانیت, جنگی 8 ساله و مبارزه ای (از دید تاریخ بی وقفه, ولی برای یک زندگی پر گسست) را در راه آزادی و استقلال فعالانه تجربه نمود