Donnerstag, 24. September 2009

چرا در حین سخن گفتن ا.ن سالن سازمان ملل خالی بود؟

,قضیه از این قرار است که ا.ن برای حضور امسالۀ خود بر روی تریبون خطابۀ سازمان ملل برنامۀ جالبی در نظر داشت. او قصد داشت مانند چارلی چاپلین در فیلم دیکتاتور بزرگ, توپ بزرگی را که به شکل کرۀ زمین نقاشی شده بود, با خود به سالن بزرگ سازمان ملل ببرد و با آن دیکتاتوربازی کند. ولی چون میخواست دست سر چارلز را از پشت ببندد, احتیاج به جای نسبتأ زیاد داشت (ا.ن هیچگاه موفق نشده بود, فیلم مذکور را تا آخر ببیند و بداند که آن دیکتاتور آخر و عاقبت خوبی نداشت -طفلک پس از صحنۀ توپ بازی همیشه ابتدا به رؤیا و سپس به خواب میرفت). ا.ن شروع کرد به تلفنکاری با سران کشورهای دیگر, که طرح بسیار جالبی برای از بین بردن همۀ مشکلات جهان دارد و قصد دارد در اجلاس سران طرح خود را به اطلاع همۀ مردم دنیا برساند. او جداگانه از بعضی رهبران دوست نما, چون چاوز و قدافی ووو هم خواست که بازیکنان ذخیرۀ تیمشان را به اجلاسگاه ( بر وزن ورزشگاه. آخر برای او فرق زیادی بین سیاست جهانی و بازی فوتبال وجود ندارد, چرا که در هر دوی آنها او را به بازی نمیگیرند و...) نیاورند, چونکه او برای این منظور احتیاج به جای بیشتری دارد. از سوی دیگر نیز بسیاری از رهبران دیگر با خود گفتند که این کار ا.ن میتواند حیله ای باشد و نکند او میخواهد بمبی, چیزی در سالن بترکاند. آنان نیز پنداشتند چه کنیم و چه نکنیم و به این نتیحه رسیدند که امن ترین راه ممکن اینست که در زمان روی صحنه رفتن ا.ن از اجلاس دور بمانند. خلاصه اینکه دوست و دشمن, خوشحال از اینکه بهانه ای در دست دارند, از دیدن قیافۀ فولادزره ای و به معنی لغوی بسیار "برجستۀ" ا.ن شانه خالی کنند, صحنه را برای او خالی نمودند.
اما دوستان که شما باشید, خودتان قضاوت کنید که از شانس ما بود یا از بدشانسی ما که افرادی که برای تهیۀ توپ مورد نظر مأمور شده بودند, برای زدن مقداری پول به جیب ناشریفشان به جای خرید توپ آمریکایی محکمی مثل توپ چارلی, بادکنک آنگولایی ارزان و نازکی تهیه نمودند که به محض باد کردن ترکید و ا.ن ماند و آکواریومش (یعنی آکواریوم هتلش) وچه کنم, چه نکنمی حسابی. خلاصه سرتان را بیشتر درد نیاورم, ا.ن وارفته تصمیم گرفت پلاسش را جمع کند و هتل را از در پشت ترک کند و به فرودگاه رود و یکسره راهی تهران شود . سپس با خیال راحت دروغی سرهم کند, یعنی تنها کاری را بکند که در آن خبره عالم بود, مثلأ بگوید که چند دختر نیویورکی, که عاشق او شده بودند, او را ربوده بودند و میخواستند به او تجاوز کنند که حضرت مهدی به کمکش شتافت و ....کاری کرد که حواس دخترها پرت شود و او بتواند از دستشان فرار کند (این ا.ن ما طرفدار پر و پا قرص سخن مشهور گوبلز بود که: "دروغ هر چه بزرگتر, باور کردنش آسانتر"). این بود که بلافاصله به بستن بار و بندیلش پرداخت. او مشغول این کار و بافتن سناریوهای دروغ در خیال بود که چشمش به لقمۀ نان و خاویاری افتاد که عیال لای کاغذ پیچیده و برایش در چمدان گذاشته بود و گرسنه اش شد. کاغذ را باز کرد و گاز حسابی به لقمه اش زد. مشغول جویدن و حال کردن با جیر و جیر دانه های خاویار زیر دندانهایش بود, که دستخط نطق نویسش را روی کاغذهای چرب شدۀ دور نانش شناخت. دو سه سطری از آن را خواند و متوجه شد که متن یکی از سخنرانی های چند روز پیشش در ایران بود. بلافاصله فکر بکری به سرش زد و از همراهانش خواست که اتویی برایش تهیه کنند. یکی از مأمورین هم رفت و ساعتی بعد با یک اتو و یک بُن 1000 دلاری برگشت. ا.ن هم اتو را همراه با کاغذها و یک زیرپیراهنش به اطاق عقب سوئیت برد و شخصأ اتو نمود(چون میخواست همۀ همراهانش گمان کنند که او از پیش فکر همه احتمالات را کرده), تا زد, در جیب سمت راست کتش جا داد و آمادۀ رفتن به سازمان ملل شد. بقیۀ داستان زه زدن او را هم که همه میدانند

Freitag, 18. September 2009

خطابۀ تدفین

این شعر را احمد شاملو برای خسرو روزبه سروده, ولی من آنرا در اینجا به یادبود برادرم نوری دهکردی میآورم, چرا که پرداخته و برازندۀ او نیز هست. شکی ندارم که اگر شاملو او را می شناخت, با چنین گونه شعری از او یاد می کرد

غافلان
همسازند،
تنها توفان
کودکان ناهمگون می زايد.

همساز
سايه سانانند،
محتاط
در مرزهای آفتاب
در هيأت زندگان
مردگانند.

وينان دل به دريا افکنانند،
به پای دارنده ی آتش ها
زندگانی
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ
و همواره بدان نام
که زيسته بودند،

که تباهی
از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سرافکنده می گذرد.

کاشفان چشمه
کاشفان فروتن شوکران
جويندگان شادی
در مجری آتشفشان ها
شعبده بازان لبخند
در شبکلاه درد
با جا پائی ژرف تر از شادی
در گذرگاه پرندگان.

در برابر تندر می ايستند
خانه را روشن می کنند،
و می ميرند

Donnerstag, 17. September 2009

به یاد نوری دهکردی


انسان نجیبی که زندگی و جان خود را وقف مبارزه در راه آزادی و عدالت اجتماعی برای مردم ایران و برای همۀ انسانها نمود.


17
سال پیش در چنین روزی رژیم تروریستیِ اسلامیِ حاکم بر ایران جنایتی دیگر بر لیست بلندبالای جنایات هولناک خود افزود. در شامگاه 17 سپتامبر سال 1992 میلادی (26 شهریور 1371 خورشیدی) یک گروه ترور حکومت اسلامی, متشکل ازاعضای سپاه پاسداران و حزب الله لبنان, به رستوران میکونوس در شهر برلن-آلمان حمله نمود و سه تن از رهبران حزب دموکرات کردستان ایران, صادق شرفکندی, فتاح عبدلی و همایون اردلان را همراه با نوری دهکردی از سرشناسان اپوزیسیون چپ دموکرات حکومت اسلامی در اروپا, در حالی که مشغول خوردن غدا بودند, با شلیک رگبارهای هدفمند گلوله بقتل رساند.
دربارۀ سه نفر اول بسیار نوشته و گفته شده است, دربارۀ نوری متأسفانه نه آنچنان که شایستۀ زندگی و مبارزات اوست
. من در اینجا سعی خواهم نمود, شمه ای کوچک از زندگی و شخصیت او را بازتاب دهم, با علم به اینکه برای نشان دادن همۀ جوانب زندگی او و اثرش بر روند جنبش مردمی ایران لااقل کتابی لازم است.
نوری دهکردی که نام کاملش نورالله محمدپور نهکردی بود, در سال 1346 خورشیدی و درسن 18 سالگی برای تحصیل عازم اروپا شد و طولی نکشید که به عضویت کنفدراسیون بین المللی دانشجویان ایرانی درآمد و مبارزۀ سیاسی-اجتماعی را آغاز نمود. او بزودی نشان داد که هم تئوریسین و هم سازمان دهندۀ خوبی بود
و طولی نکشید که برای رهبران کنفدراسیون و جاسوسان ساواک به نام و چهره ای آشنا تبدیل شد. این بود که نام او به لیست سیاه ساواک شاه افزوده شد. با وجود این, مانند بسیاری از اعضای کنفدراسیون و به منظور گیج نمودن تحلیلگران ساواک, همیشه مقالاتش را با نام مستعارانتشار میداد. نوری این عادت را سالهای سال حفظ نمود و حتی خودش هم نسخه ای ازنوشته هایش را نگاه نمی داشت, چرا که هیچگاه بدنبال شهرت و نام و نشان نبود و نوشته هایش تنها تا زمانی که موضوعشان در جامعه مطرح بود, برایش قابل توجه بودند. بطور مثال جروۀ "اختاپوس صد پا"ی او دربارۀ داراییهای خاندان پهلوی و اطرافیان آن که وی مدت زیادی را صرف پژوهش و جمع آوری آن نموده بود, در آخرین ماههای جنبش دست بدست در میان مبارزان (از اسلامی و غیر اسلامی) می گشت, بدون اینکه کسی دربارۀ تدوین کنندۀ آن اطلاعی داشته باشد یا بعدها بدست آورد. به همین دلیل بود که نام اصلی اوجز برای مبارزان سازمان یافتۀ چپ و دموکرات ایران از یک سو و نیروهای پلیسی-امنیتی شاه و حکومت اسلامی از سوی دیگر چندان آشنای عام نبود.
همزمان با آغاز جنبش انقلابی سالهای 57-56 و بازگشایی مرزهای کشور بروی تبعیدیان, او نیز جزو اولین گروه فعالان اپوزیسیون خارج از کشور بود که به وطن بازگشتند. نوری از همان بدو ورودش به ایران تلاشی خستگی ناپذیر را در راه ایجاد جبهه ای از
نیروهای مترقی و دموکرات, برای مبارزه علیه رژیم سلطنتی در آغاز و برای مقابله با ارتجاع مذهبی در حال کسب قدرت و حامل قدرت پس از آن, آغاز نمود. تلاشی که در ناامیدانه ترین شرایط سیاسی-اجتماعی ایران و تا جان در بدن داشت دست از آن برنداشت و سرانجام نیز جانش را در راه این تلاش از دست داد, از دستش گرفتند. حکومت اسلامی که همیشه از متحد شدن نیروهای اپوزیسیونش میهراسید, نام او را در لیست سیاه دشمنانی که از سر راه برداشتنشان اولویت داشت, قرار داده بود.
پس از کودتای خرداد 1360 و بدست گرفتن کامل قدرت توسط مرتجعین اسلامگرا و یورش نیروهای امنیتی حکومت به خانۀ پدریش بقصد دستگیری وی مجبور به ترک تهران شد ولی بر خلاف بسیاری از کشور خارج نشد بلکه برای ادامۀ مبارزه علیه دیکتاتوری نوپای مذهبی به کردستان رفت و به پیشمرگان حزب دموکرات کردستان ایران ملحق شد که برقراری "دموکراسی برای ایران و خودمختاری برای کردستان"را هدف مبارزات خویش می دانستند و همچنان میدانند.
دیری نپایید که بخاطر صداقت, شجاعت و خاکی بودنش از سوی پیشمرگان کرد به عنوان رفیق و برادر(با نام مستعار"کاک سعید") پذیرفته شد و دوستی او با سران حزب دموکرات کردستان, عبدالرحمن قاسملو و صادق شرفکندی آغاز گشت. دوستی که حتی پس از خروج نوری از ایران و اقامتش در تبعید هرگز گسسته نشد, دوستی که آنان را تا زمان مرگ و حتی در مرگ به یکدیگر پیوند داد. هر دو رهبر کرد در سفرهایشان به اروپا و بخصوص به آلمان همواره دیدار و مشورت با او را غنیمت میشمردند. نوری نیز که در مدت اقامتش در کردستان به زبان کردی تسلط یافته بود (نوری پیشتر زبان ترکی آذری را نیز بخوبی فرا گرفته بود تا بتواند با بخش بزرگی از مردم سرزمینش با زبان خودشان رابطه برقرار کند), همیشه از دیدار آنان خوشحال میشد. وی بارها آنان را در سفرها و مذاکرات اروپائیشان همراهی نموده و هر گاه که در برلن بودند در خانۀ خود پذیرا شده بود. ترور قاسملو -که حقأ بزرگمردی بود و ترورش ضربۀ جبران ناپذیری برای کردستان و ایران بشمار می رفت و می رود- توسط تروریستهای رژیم اسلامی او را بسیار منقلب نمود. یکی از دوستانش که او را در روزهای پس از این ترور دیده بود, چنین مینویسد:

"در تابستان سال ۱۹۸۹ وقتی‌ با تاکسی کار می‌کردم او را در خیابان دیدم و سوار کردم. خیلی‌ غمگین و پریشان بود. وقتی‌ علّت پریشانیش را پرسیدم گفت: مگر اطلاع نداری، مگر نمیدانی چی‌ شده است؟ و ادامه داد: عبدالرحمن قاسملو در وین بدست جمهوری اسلامی ترور شده است.
با این که هنوز پرده از ترور برنداشته شده بود، بدون شک، مسئول قتل را رژیم ایران دانست. پیشنهاد کرد در کافه‌ای برویم و چای بنوشیم.
رفتیم و دربارهٔ این فاجعه صحبت کردیم. او در پی‌ برگزاری مراسم یادبود در دانشگاه برلین بود. او را به منزل رساندم. وقتی‌ مرا ترک کرد، سخت اندوهگین بود، غافل از آن‌ که، خود او هم ۳ سال بعد طعمهٔ آدمکشان جمهوری اسلامی خواهد شد و عاقبت به دست این رژیم جنایتگر ترور گردید. یادش گرامی‌ باد."


از جمله مناسبتهایی که نوری هیئت حزب دموکرات را همراهی و مشاوره نمود, کنگرۀ بین المللی سوسیالیستها در شهر برلن بود که در سال 1992 (1371) به دعوت حزب سوسیال دموکرات آلمان برگزار می شد. گرچه حزب دموکرات او را بعنوان مترجم به کنگره معرفی کرده بود ولی این تنها راه همراه بردن او به کنگره بود و شخص دکتر شرفکندی می خواست که نوری حتمأ بهمراه هیئت باشد. چنین بود که بسیاری از نشریات بین المللی پس از ترور از قربانی شدن هیئت کردها و مترجمشان گزارش می دادند و جریان را بحساب دشمنی رژیم اسلامی با اقلیت قومی کرد, چنانکه در ترکیه و عراق اعمال میشد, میگذاشتند تا به حساب آنچه که واقعأ بود یعنی ترور و محو سیستماتیک مخالفان خطرناک رژیم از هر مرام و مسلکی, چه در داخل کشور و چه در خارج ازایران.
نوری پس از تبادل نظر با دکتر شرفکندی دبیرکل حزب دموکرات و همچنین با چندتن از چهره های شناخته شدۀ چپ و دموکرات شهر برلن, تصمیم گرفته بود -در ادامۀ خط نزدیک سازی نیروها و شخصیتهای دموکرات اپوزیسیون و ایجاد جبهه ای از این نیروها
- نشستی را بین نمایندگان حزب دموکرات, نمایندگان اپوزیسیون در شهر برلن تدارک بیند. در این جلسه در رستوران میکونوس برلن بود که تروریستهای رژیم اسلامی به طریقی از آن آگاه شده, با یورش به آن و با تیراندازی مستقیم به سه رهبر کرد و به نوری دهکردی بدن آنان را در کمترین زمانی آماج گلوله های بیشمار ساخته و به قتلشان رساندند.
حضور نام نوری دهکردی در لیست افرادی که حکومت اسلامی دستور ترورشان را داده بود و تحقیقات پلیس آلمان دال بر این بودند که نوری و سه عضو حزب دموکرات اهداف مستقیم این عملیات ضربتی بودند و این ترور در واقع اجرای حکم اعدامی بود که در وزارت اطلاعات حکومت اسلامی صادر شده و به تأیید بالاترین مقامات آن, رئیس جمهور وقت رفسنجانی و ولی فقیه خامنه ای رسیده بود.
ترور میکونوس به آخرین ترور رژیم اسلامی در خارج از ایران مبدل شد, چرا که در پی آن دستگاه قضایی آلمان, با وجود کارشکنی ها و سنگ اندازیهای دولت این کشور در جریان دادگاه, دولت ایران و رئیس جمهور آن را به عنوان طراحان اصلی ترور مذکور اعلام کرد و علاوه بر حکم محکومیت عاملان بلاواسطۀ ترور, حکم جلب بین المللی برای آنان نیز صادر نمود. از سوی دیگر مرگ نوری در کنار رهبران کرد, نتیجه ای داشت که با وجود دردناک بودن فقدان او, بنوعی ادامۀ اهداف زندگیش بود. به این شکل که حتی مرگ او نیز دلیلی شد تا همبستگی کردها و بقیۀ مردم ایران استحکام و عمق بیشتری یافت.

در پایان دو شعر کوچک به این نوشتار اضافه می کنم که به شناخت انسانی که نوری دهکردی نام داشت, کمک می کنند. اینها دو شعر کوچک هستند که من پس از آنکه نوری تهران را برای آخرین بار ترک کرد, در یکی از کشوهای میز تحریرش یافتم و چنان که از شکل نگهداری آنها بر میآمد و بعدها از خود او نیز شنیدم, شعارهای اصلی زندگیش بودند.

شعر اول چند سطر آغازین ازیک شعر بلندتر مصطفی شعاعیان است:
"بودن را برگذیده ایم,
اما چگونه بودن را کمتر اندیشه کرده ایم.
چگونه بودن را دانستن
از آگاهی به چرا بودن برمیخیزد,
و آنان که به چرا بودن خویش آگاهند,
می دانند که چگونه باید بود...
که خوب باید بود"

سرایندۀ شعر دوم را نمی شناسم ولی خود شعر را هرگز از یاد نخواهم برد:
"سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
گر ما ز سر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم"

برلن 17 سپتامبر 2009