,قضیه از این قرار است که ا.ن برای حضور امسالۀ خود بر روی تریبون خطابۀ سازمان ملل برنامۀ جالبی در نظر داشت. او قصد داشت مانند چارلی چاپلین در فیلم دیکتاتور بزرگ, توپ بزرگی را که به شکل کرۀ زمین نقاشی شده بود, با خود به سالن بزرگ سازمان ملل ببرد و با آن دیکتاتوربازی کند. ولی چون میخواست دست سر چارلز را از پشت ببندد, احتیاج به جای نسبتأ زیاد داشت (ا.ن هیچگاه موفق نشده بود, فیلم مذکور را تا آخر ببیند و بداند که آن دیکتاتور آخر و عاقبت خوبی نداشت -طفلک پس از صحنۀ توپ بازی همیشه ابتدا به رؤیا و سپس به خواب میرفت). ا.ن شروع کرد به تلفنکاری با سران کشورهای دیگر, که طرح بسیار جالبی برای از بین بردن همۀ مشکلات جهان دارد و قصد دارد در اجلاس سران طرح خود را به اطلاع همۀ مردم دنیا برساند. او جداگانه از بعضی رهبران دوست نما, چون چاوز و قدافی ووو هم خواست که بازیکنان ذخیرۀ تیمشان را به اجلاسگاه ( بر وزن ورزشگاه. آخر برای او فرق زیادی بین سیاست جهانی و بازی فوتبال وجود ندارد, چرا که در هر دوی آنها او را به بازی نمیگیرند و...) نیاورند, چونکه او برای این منظور احتیاج به جای بیشتری دارد. از سوی دیگر نیز بسیاری از رهبران دیگر با خود گفتند که این کار ا.ن میتواند حیله ای باشد و نکند او میخواهد بمبی, چیزی در سالن بترکاند. آنان نیز پنداشتند چه کنیم و چه نکنیم و به این نتیحه رسیدند که امن ترین راه ممکن اینست که در زمان روی صحنه رفتن ا.ن از اجلاس دور بمانند. خلاصه اینکه دوست و دشمن, خوشحال از اینکه بهانه ای در دست دارند, از دیدن قیافۀ فولادزره ای و به معنی لغوی بسیار "برجستۀ" ا.ن شانه خالی کنند, صحنه را برای او خالی نمودند.
اما دوستان که شما باشید, خودتان قضاوت کنید که از شانس ما بود یا از بدشانسی ما که افرادی که برای تهیۀ توپ مورد نظر مأمور شده بودند, برای زدن مقداری پول به جیب ناشریفشان به جای خرید توپ آمریکایی محکمی مثل توپ چارلی, بادکنک آنگولایی ارزان و نازکی تهیه نمودند که به محض باد کردن ترکید و ا.ن ماند و آکواریومش (یعنی آکواریوم هتلش) وچه کنم, چه نکنمی حسابی. خلاصه سرتان را بیشتر درد نیاورم, ا.ن وارفته تصمیم گرفت پلاسش را جمع کند و هتل را از در پشت ترک کند و به فرودگاه رود و یکسره راهی تهران شود . سپس با خیال راحت دروغی سرهم کند, یعنی تنها کاری را بکند که در آن خبره عالم بود, مثلأ بگوید که چند دختر نیویورکی, که عاشق او شده بودند, او را ربوده بودند و میخواستند به او تجاوز کنند که حضرت مهدی به کمکش شتافت و ....کاری کرد که حواس دخترها پرت شود و او بتواند از دستشان فرار کند (این ا.ن ما طرفدار پر و پا قرص سخن مشهور گوبلز بود که: "دروغ هر چه بزرگتر, باور کردنش آسانتر"). این بود که بلافاصله به بستن بار و بندیلش پرداخت. او مشغول این کار و بافتن سناریوهای دروغ در خیال بود که چشمش به لقمۀ نان و خاویاری افتاد که عیال لای کاغذ پیچیده و برایش در چمدان گذاشته بود و گرسنه اش شد. کاغذ را باز کرد و گاز حسابی به لقمه اش زد. مشغول جویدن و حال کردن با جیر و جیر دانه های خاویار زیر دندانهایش بود, که دستخط نطق نویسش را روی کاغذهای چرب شدۀ دور نانش شناخت. دو سه سطری از آن را خواند و متوجه شد که متن یکی از سخنرانی های چند روز پیشش در ایران بود. بلافاصله فکر بکری به سرش زد و از همراهانش خواست که اتویی برایش تهیه کنند. یکی از مأمورین هم رفت و ساعتی بعد با یک اتو و یک بُن 1000 دلاری برگشت. ا.ن هم اتو را همراه با کاغذها و یک زیرپیراهنش به اطاق عقب سوئیت برد و شخصأ اتو نمود(چون میخواست همۀ همراهانش گمان کنند که او از پیش فکر همه احتمالات را کرده), تا زد, در جیب سمت راست کتش جا داد و آمادۀ رفتن به سازمان ملل شد. بقیۀ داستان زه زدن او را هم که همه میدانند
اما دوستان که شما باشید, خودتان قضاوت کنید که از شانس ما بود یا از بدشانسی ما که افرادی که برای تهیۀ توپ مورد نظر مأمور شده بودند, برای زدن مقداری پول به جیب ناشریفشان به جای خرید توپ آمریکایی محکمی مثل توپ چارلی, بادکنک آنگولایی ارزان و نازکی تهیه نمودند که به محض باد کردن ترکید و ا.ن ماند و آکواریومش (یعنی آکواریوم هتلش) وچه کنم, چه نکنمی حسابی. خلاصه سرتان را بیشتر درد نیاورم, ا.ن وارفته تصمیم گرفت پلاسش را جمع کند و هتل را از در پشت ترک کند و به فرودگاه رود و یکسره راهی تهران شود . سپس با خیال راحت دروغی سرهم کند, یعنی تنها کاری را بکند که در آن خبره عالم بود, مثلأ بگوید که چند دختر نیویورکی, که عاشق او شده بودند, او را ربوده بودند و میخواستند به او تجاوز کنند که حضرت مهدی به کمکش شتافت و ....کاری کرد که حواس دخترها پرت شود و او بتواند از دستشان فرار کند (این ا.ن ما طرفدار پر و پا قرص سخن مشهور گوبلز بود که: "دروغ هر چه بزرگتر, باور کردنش آسانتر"). این بود که بلافاصله به بستن بار و بندیلش پرداخت. او مشغول این کار و بافتن سناریوهای دروغ در خیال بود که چشمش به لقمۀ نان و خاویاری افتاد که عیال لای کاغذ پیچیده و برایش در چمدان گذاشته بود و گرسنه اش شد. کاغذ را باز کرد و گاز حسابی به لقمه اش زد. مشغول جویدن و حال کردن با جیر و جیر دانه های خاویار زیر دندانهایش بود, که دستخط نطق نویسش را روی کاغذهای چرب شدۀ دور نانش شناخت. دو سه سطری از آن را خواند و متوجه شد که متن یکی از سخنرانی های چند روز پیشش در ایران بود. بلافاصله فکر بکری به سرش زد و از همراهانش خواست که اتویی برایش تهیه کنند. یکی از مأمورین هم رفت و ساعتی بعد با یک اتو و یک بُن 1000 دلاری برگشت. ا.ن هم اتو را همراه با کاغذها و یک زیرپیراهنش به اطاق عقب سوئیت برد و شخصأ اتو نمود(چون میخواست همۀ همراهانش گمان کنند که او از پیش فکر همه احتمالات را کرده), تا زد, در جیب سمت راست کتش جا داد و آمادۀ رفتن به سازمان ملل شد. بقیۀ داستان زه زدن او را هم که همه میدانند
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen